فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

909

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كوهستان ، تيراندازان ؛ « عاد السهمُ الى النَّزَعَة » : حق به حقدار رسيد . نَزَغَ - - نَزْغاً ه : او را با دست يا با نيزه زد ، با كمترين حركتى آن را تكان داد ، او را به بدى ياد كرد و غيبت نمود ، - ه بكلمةِ : با سخنى او را طعنه زد و بدگوئى نمود ، - بَينَ القوم : در ميان قوم فتنه و آشوب بر پا كرد . النَّزْغ - مص ، سخنى كه با آن مردم را بفريبند ؛ « نَزْغُ الشيطانِ » : وسوسهء شيطان كه انسان را به ارتكاب گناه بكشاند . النَّزْغَة - ج نَزَغَات : اسم مره از ( نَزَغَ ) است ، ضربه و طعنه . نَزَفَ - - نَزْفاً ماءَ البئرِ : همهء آب چاه را بيرون كشيد ، - تِ البِئرُ : آب چاه تمام شد ، - الدَّمُ فلاناً : خونِ بسيارى از او روان شد تا اينكه ضعيف شود ، - دَمَ فلانٍ : خون او را با زدن رگ يا حجامت بيرون كشيد ، - عَبْرتَه : اشك چشم خود را تمام كرد . نَزِفَ - - نَزَفاً تْ عبرتُه : اشك چشم او قطع و تمام شد . نُزِفَ - ماءُ البئرِ : همهء آب چاه بيرون كشيده شد ، - الرّجُلُ : عقل از سر او بدر رفت و يا مست شد ، - الرجُلُ دماً : تمام خون او از بينى وى خارج شد ، - فى الخُصومة : دليل و حجت وى در مرافعه قطع شد . النُّزْف - بيرون كشيدن آب چاه ، سستى كه بر اثر خارج شدن خون از بدن ايجاد شود . النَّزْف - مص ، « نَزْفٌ الدم » : روان شدن خون از بدن و جز آن . النُّزفَة - ج نُزَف : آب كم و مانند آن . نَزَقَ - - نَزْقاً و نُزوقاً الفرسُ : اسب با پرش و سبكبالى به پيش رفت ، - - نزقاً الإِناءَ : ظرف را تا لبِ آن پر كرد . نَزِقَ - - نَزْقاً و نُزوقاً الفرسُ : مرادف ( نَزَق ) است ، - الرّجُلُ : آن مرد با نشاط و سبكبال و شتابان شد ، نَزَقاً الإناءُ : ظرف تا لبهء آن پر شد . نَزَّقَ - تَنْزِيقاً [ نزق ] الفرسَ : اسب را زد و آن را وادار به شتاب كرد . النَّزَق - مص ، سبكبالى در هر كارى ، شتاب در نادانى و حماقت ؛ « مكانٌ نَزَقٌ » : جاى نزديك . النَّزِق : فاعل است از فعل ( نَزِق ) . النَّزِقَة : مؤنث ( النَّزِق ) است . النَّزْقَة : اسم مره از ( نَزَق ) است ، اولين پرش در حركت و روان شدن . نَزَكَ - - نَزْكاً ه : با نيزه او را زد ، بدگوئى از او كرد و بنا حق وى را متهم ساخت . نَزَلَ - - نُزُولًا من علوٍّ إلى أَسفل : پائين آمد ، فرود آمد ، - به : او را پائين آورد ، - فلانٌ عن الحقِّ : حق را رها كرد ، - به الأمرُ : پيشامد براى او رخ داد ، - عندَ رَغْبته ( أو طَلَبه ) : خواستهء او را قبول كرد ، - نِزَالةً : مسافرت كرد ، - نُزُولًا و مَنْزِلًا القومَ و بالقوم و على القَومِ : بر آن قوم وارد شد ؛ « نَزَلَ ضَيفاً عليه » : بعنوان ميهمان بر او وارد شد . نَزِلَ - - نَزَلًا المكانُ : زمين به علت سختى و صلابت با اندك بارانى سيل روان كرد ، - الزّرعُ : گياه رشد و نمو كرد ، - نَزْلَةً الرجُلُ : آن مرد دچار زكام و سرما خوردگى شد . نَزَّلَ - تَنْزِيلًا [ نزل ] ه : او را فرود آورد ، - اللَّه كلامَه على انْبِيَائِه : خداوند بر پيامبران خود وحى كرد ، - الْقَومَ : آن قوم را در منازل جاى داد ، - الحاسبُ الرَّقَمَ : حسابدار ارقام را يادداشت كرد ، - الشّيءَ : آن چيز را چيد و مرتب ساخت ، - الشّيءَ مكانَ الشّيءِ : چيزى را جايگزين چيزى ديگر نمود . النُّزْل - ج أَنْزَال : آنچه كه براى ميهمان تهيه و آماده كنند ، فزونى و بركت كِشت ، بخشش و كرم . النَّزْل : مسافرخانه . النِّزْل - ( طب ) : سرما خوردگى و سرفه و تب . اين كلمه در زبان متداول رايج است ، - ج نُزُول : گروه و مجتمع . النُّزُل : منزل ، گروهى كه در جائى فرود آيند ، طعام پر بركت ، - ج أَنْزَال : مرادف ( النُّزْل ) است . النَّزَل - ج أَنْزَال باران ؛ « رَجُلٌ ذُو نَزَلٍ » مرديكه بسيار عطا و بخشش كند ؛ « أنْزَالُ القومِ » آذوقهء قوم . النَّزِل : جائى كه افراد بسيارى در آن فرود آيند ، زمين سختى كه سيل با سرعت در آن روان شود . النَّزْلَة - ج نَزَلَات : اسم مرّه از ( نَزَلَ ) است ، - و در علم پزشكى به معناى زكام و سرما خوردگى است كه با آن سرفه و تب همراه باشد نام ديگر آن ( النَّزْلةُ الصَّدريّة ) است ؛ « ارْضٌ نَزْلَةٌ » : زمينى كه گياهان در آن رشد و نمو كرده باشند . نَزْنَزَ - نَزْنَزَةً [ نزنز ] الرجُلُ : آن مرد سر خود را تكان داد ، - تِ الأمُّ صَبِيَّتها : مادر كودك خود را رقصانيد . نَزَه - - نَزْهاً الإبلَ : شتران را از آب دور كرد . نَزِه - - نَزَاهَةً و نَزَاهِيَةً : از كار بد دورى كرد ، نجيب و پاكدامن بود ، - المكانُ : جائى پاك و بىآلايش بود . نَزُه - - نَزَاهَةً و نَزَاهِيَةً : مرادف ( نَزِه ) است . نَزَّه - تَنْزِيهاً [ نزه ] ه : او را از كار ناپسنديده دور كرد ، - نَفْسَه عن القبيح : نفس خود را پاك و از كار بد و قبيح بدور نگاهداشت ، - الله عن السُّوءِ : خداوند متعال را از هر نسبت سوئى منزه دانست و او را تقديس كرد . النَّزْه - ج أَنْزَاه : مرد با عفت و دور از هر كار ناروا ؛ « مكانٌ نَزْه » : جاى خوش آب و هوا ، جاى دور از مردم . النَّزَه : دورى از هر كار بد و ناروا . النَّزِه - ج أَنْزَاه : مرادف ( النَّزْه ) است ؛ « مكانٌ نَزِه » : مرادف ( مكانٌ نَزْه ) است . النُّزْهَة - ج نُزَه : اسم است از ( التَّنَزُّه ) ، گردش و تفريح . النَّزَوَان - [ نزو ] : مص ، شدّت و تندى . النَّزْوَة - [ نزو ] : جهش ، چيز كوتاه . النَّزُوح : دور . النَّزُور - ج نُزُر : كم سخن ، هر چيزى كه كم شود ، - من النساء : زن كم فرزند . النُّزُوع - ج نُزُع و نِزَاع : آنكه دور از وطن در آرزوى وطن باشد ، « بِئرٌ نَزُوعٌ » : چاه كم عمق ؛ « فلاةٌ نَزُوعٌ » : بيابان دور . النَّزُوف : چاهى كه همهء آب آن را كشيده